یکشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٦

تنهای تنها...!

روز های زندگي...!

            مثل برگ از شاخه مي افتاد و من...!

                                همچنان تنهای تنها راه می رفتم...!
 

 

 

محمد حسین
پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

روز..!

اين هم تست روزش..!

محمد حسین
پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

اين هم...! قالب ..! جديد..!

قالب جديد رو عشق است..!

همه چی هم رديفه..!

محمد حسین
شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»


محمد حسین
یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

يلدا
تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .




محمد حسین
چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

عکس..!



محمد حسین
چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

تست ۲..!

من يقين دارم كه برگ
كين چنين خود را رها كرده است در اغوش
فارغ است از ياد مرگ
لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست
پاي تا سر زندگيست
ادمي هم مثل برگ ميتواند زيست بي تشويش مرگ
گر ندارد همچو او اغوش مهر باد را
ميتواند يافت لطف هر چه باداباد را



محمد حسین
چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

تست ۱..!

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنيال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان , زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي
از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ائينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است !
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتنم : حذر از عشق ؟! - ندانم
سفر از پيش تو ؟هرگز نتوانم
نتوانم !

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد !

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ....

بي تو اما , به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


محمد حسین

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


پرشين‌بلاگ



بودن يا نبودن

 



 

دوستان

سرودهاي تنهايي